تبليغاتX
نم نم بارون

نم نم بارون

چتــــــــــــــــر ها را باید بست زیر بـــــــــــــاران باید رفت

اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم

 

اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم

از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم

هم چون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد

و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم

و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم

که با تو بودن را برایم زنده می کند

تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم

من می مانم و کوله باری ازاحساس تنهایی!

می مانم....باز هم مثل همیشه،اما می دانم در تنهایی هم:

با من هستی...

 

 

ای آسمان زیباامشب دلم گرفته

ازهای وهوی دنیاامشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

ازاین خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تاصبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دلشکسته بردیدگان تشنه

بایدشود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی داردپیاله ی تو

پرکن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن،فرمایشت متین است

فردابه چشم اما امشب دلم گرفته

 

 

 

 

 

بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم

باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود

و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را

گريه كردم ابري ديگرفراگرفته است آسمان دلم را،ميان غباري ازدردنشسته ام به انتظار

نگاه باراني صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام

مبدل به تنديسي سيماني شده ام .

مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و

تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.

بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,

بر هر خاطر و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم آمدنت رادخيل

بسته ام......بيا که بی صبرانه منتظرت هستم...

 

تقديم به اوکه مي داند قلبم جايگاه مهراوست، تقديم به زيباترين کلمه ي قاموس محبت

و با شکوه ترين واژه ي عشق.به تو که عصاره ي خوبيها و تجليگاه همه ي نيک

سيرتي هايي... به تو نازنين که پروازبلند ايثاري ودر کلامت ترنم دل نوازعاطفه ودر

ديدگان پر مهرت فروغي  از صفا و عشق موج مي زند و به آن شبنمي که بر مژگانت

 مي نشيند. تقديم به تو که سرچشمه ي الهام مني، به تو که با خنده هايم خنديدي و به

روياهاي من حيات  جاودانه بخشيدي:

 

 چشمه سار حقيقت را در نگاه هاي تو پيدا کردم.

 زلال صاف نگاهت مرا به ياد اطلسي هاي باغ عشق انداخت.

 صداقت ،پاکي و حقيقت را در چشمان تو مي بينم.

 اي کسي که وارث تمام دلهاي عاشق و مالک تمام عاشقانه هاي روي ساحل هستي :

  دوستت دارم

 

 تا ابد اينگونه سبز،آبي و زيبا بمان اي روياي زندگاني من...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:55  توسط مینا  | 

نبودی بی تو تنها گریه کردم

نبودی بی تو تنها گریه کردم                                     

                       تو را دیدم و خندان گریه کردم

                              برای اینکه اشکهایم را نبینی  

                                     نشستم زیر بارن گریه کردم   

 

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

 

باید گریست.باید گریه کرد،اشک ریخت و سوخت.باید گریست

 برای قفس هایی که ازسایه خسته اند.باید بود برای شبهایی

که باران می بارد.ای که به آسمان غریبی ام بدرود گفتی...

 من بی تو غریب ترین شرقی دنیایم.

 کجایی ای صمیمی ترین رویای کودکانه ام...کاش پنجره ای بود...

 کاش باز هم آسمان آبی بود...کاش باران می بارید تا از قفس چوبی

 برایت ترانه می خواندم.

 

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها

 گوشه ای میشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را و...

و صدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه می کنم.....

 من کدام قلب را شکستم وکدام امید را ناامید کردم

و کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم و.....

و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:45  توسط مینا  | 

من و از طلوع عاشقانه کم کن..

 

من و از طلوع عاشقانه کم کن..

از رو دوش دیوار ، آینه هارو جم کن

خاطراتم ، عشقم ، قلب من تاریکه

واسه با هم بودن جاده ها باریکه..

عکسمو می بوسی ، صورتم پوسیده

قاب من اشکات و روی کاغذ دیده ..

امشب و باور کن از نگاهت دورم

تا نفس ها زنده ن بخدا مجبورم..

وقت مرگم شاید جای تو خالی شه

حال من درگیر حس  بی حالی شه!!

اشک تو میریزه چشمم و میبندم

با دلم میسوزم با نگام میخندم...

كاش روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است

كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:39  توسط مینا  | 

می خواهم از تو بگویم

 

می خواهم از تو بگویم

بی آن که در جستجوی قافیه باشم

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم

در این شب های غم انگیز

می خواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات

همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد

می خواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم

نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدی صادق

از اعماق جانی سوخته

با چشمانی بارانی

می خواهم بگویم دوستت دارم

و می خواهم بدانی این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

بلکه من عشقت را بر همه ی وجودم نشانده ام

وسراسر وجودم یک صدافریاد می زنند:

"دوستت دارم"

 

پ.ن:"خدايا:يه دل دارم و هزاران درد نگفتني  که مثل يه کوه شايد هم بيشترتوي

دلم جمع شده که اگه نگم ممکنه يه روزي سرازير بشه. خدايا: ميدونم که بدم و اون

بنده اي که بايد باشم برات نيستم ولي چه کنم که جز تو کسي رو ندارم تا باهاش درد دل

 کنم  خدايا:نميدونم از کدوم دردم بهت بگم.آخه يکي و دوتا که نيست.از تنهايي هام بهت بگم،

 ازبي کسي هام بهت بگم ،از زمانه بهت بگم ، يا از بنده هات بهت بگم از چي بگم.

خدايا:خسته شدم ديگه بريدم نميدونم چيکار کنم نه راه پست دارم نه راه پيش

تا کي بايد صبر کنم؟تا کي بايد به انتظار بشينم؟تا کي بايد تحمل کنم؟

به خداوندي خودت قسم اينها همه اندازه اي داره...

خدايا:فقط تو ميتوني کمکم کني.دست نيازمو به سويت دراز ميکنم که منو از اين  سختيها،

وتنهايي ها نجات بدي.منو از اين همه نگرانيها و دلواپسيها خلاص کني.خدايا:خودت خوب

ميدوني توي دلم چي ميگذره.از تو ميخوام دل تاريکمو روشن کني و راهي بهم نشون بدی 

تا باهمه ی ایناکنار بيام...خدايا:کمکم کن...

http://i.imagehost.org/0763/485_135.jpg

کوچک باش و عاشق

که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد

              نه رابطه خاص با کسی

موفقیت پیش رفتن است

                 نه به نقطه پایان رسیدن

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی

یا دریای بیکران . . .

زلال که باشی آسمان در توست . . .

[asheghane[www.mihanbax.com]+(2).jpg]

مهربانم!... 

عشقت را کتاب کردم وبر سر قلبم نهادم تا روزی هزار بار خط به خطش را مرور کنم

نامت را با اشک دلبر های دلسوخته بر قلبم حکاکی کردم در لحظه آمدنت اشک شوق

بر دیدگانم جاری است و در لحظه رفتنت اشک حسرت همیشه تکیه گاه خستگی هایم

 بودی و مرهم دردهایم ای بهترینم حضورت برایم نیاز است نیاز به زندگی چون تو

 برایم خود زندگی هستی عزیزم ببخش... بدی هایم را ببخش اشک ها و لبخند هایم

 را ببخش...تو خودت را به من بخشیدی و من تو رابه اشک هایم دراین دنیای بیرحم برایم

 بهترین بودی و در تاریکی شبهایم روشنی بخش

آری ای بهترینم می خواهم برایت بهترین باشم!

 

                                                                       آرامش من دوستت دارم  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:33  توسط مینا  | 

خدایا

 

خدایا کمکم کن از این همه غم

قلبم ویرانه شده

یاری کن مرا

که دلم دیوانه شده

دنیا دنیای فریب است و ریا

من را از این همه غربت رها کن

نمی خواهم فریب کار باشم

پس محکوم شدم به تنهایی

و شکسته شدن

تنها تو می توانی به این بنده ناچیزت کمک کنی

روح و قلبم شکسته و ویران شده

از این همه ویرانی نجاتم بده

شاید این وجود نحیف دیگر طاقت نیاورد

زیر این آوار غم ، و بشکند

تنهائیم بس بزرگ است و

 بس حزین...

هنوزم دلواپسی ...

امروز می خواهم باتو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته
ودلشكسته ازتقدیرم
امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد
امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است
راستی یادت می آید كه گفتی تاابدمرادر آلاچیق محبتت محبوس می كنی
یادت می آید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی
بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی
دلم می خواهد بروم ودر وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم
بروم نمی دانم كجا اما می خواهم درانتهای این جاده ی تاریك در انتظارت
بمانم
خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار...

سختـــــــــــــــــــــه سختــــــــــــــــــــه
گذشتن از تـــو سخته ،مثل گذشتن از کوه
براي مـــن که دارم يه کوله بار اَنــــــدوه
منو بري غـــــــريبم تنم پُر از غبـــــــاره
تا مـــــرز بي نهايت شبــــــــم ادامه داره
تــــــــنم اُجاق سرده تــــو آخرين شراره
بُــرو بذار بميـــــرم ،گرمم نکن دوبــــاره
گذشتن از تو برام سختــــه ولي گذشتــــم
هميشه تنهــــا موندن همينه سرنوشتــــــم
براي من که خسته ام تو مثل خواب نازي
ميشد برام بادستـــات يه آلونـــــک بسازي

ميشد بامــــن بموني ،بموني تا هميشــــــه
اما يـــــه سايه هائي از ما جدا نميشــــــه
اين سايــــه سرنوشته که راهمونو بستـــه
وداع تلخ مارو به انتظـــــــار نشستـــــــه
برام گذشتن از تـــو پرواز برگه تا خـــاک
مرثيهء عشق اين آواز تلـــــــخ غمنــــاک
گذشتن از تو برام سختــــه ولي گذشتــــم
هميشه تنهــــا موندن همينه سرنوشتــــــم
بذار يه مردِ عـــــاشق هر چي داره ببازه
برِه توُ شهر قصه يـــه آلونــــــــک بسازه
يــــــه آلونــــــــــــــــــک بســـــــــــــازه...

قطعه زیبا | عاشقانه


تمام امشب را

مثل هر شب

به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها

و برفی که بر زمین نشسته

به تصویر تو

خیره خواهم شد

و آرام آرام

چکه خواهم کرد

روی همه خاطرات ...!!


 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:22  توسط مینا  | 

آرامش در کنار تو

 

آرامش در کنار تو

به همه ی چیزهای خوب دنیا می ارزد...

حتی به بارانی که تمام زندگی من است...

تو که باشی

باران را هم نمی خواهم...

اما هیف نیستی .....

 

گاهی می شه بهانه هایی پیدا کرد برای دلتنگی...بداخلاقی و گریه...

تو ببخش و صبور باش...

 

امشب میخوام از نم چشمهایم بنویسم ، از خزان قلبم ،

از دل شکسته ام....

می خواهم عاشقانه بنویسم ، نه از عشق،

از انتظار.

از تو که هر گز ما نشدیم

دلم گرفته باز

بی تو که اشک را نگین چشم هایم کردی

این اشک ها بغض نشکفته ....

 

گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم؟

ناله از سینه سوزان نکنم پس چه کنم؟

من که اندر ملاء عام نکردم زاری

گریه در این شب پنهان نکنم پس چه کنم؟

من که از داغ عزیزی دلم سوخته است

ناله از این دل سوزان نکنم پس چه کنم؟

من ز بشکستن دل به کسی دم نزدم

گریه بر این گل بی جان نکنم پس چه کنم؟

هرچه دیدم زغم اظهار نکردم به کسی

گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم؟

 

گاهی که دلم برایت تنگ می شود ، به آسمان

 نگاه میکنم .

انبوه ابرها مرا به یاد اندوهم می اندازد.

شکنجه قشنگی است نه؟

یادت از درون به من زخم میزند

بی فایده است....

نمی دانی زخم تو بر روح من رحم است نه زخم

 

باز دلتنگی هایم را برایت مینویسم

کنار همین پنجره رو به تمام خاطرات دیروز

یادت هست؟

اما نمی دانم چرا برای هم نامه های دلتنگی می نوشتیم.

اما نه ، آن نامه ها ، آن گل خشک های بنفشه ، آن بوی

عطر یاس از دلتنگی نبود.

آن نامه ها ، نامه های دیدارمان بود

 که امروز ...

 

حال نازنینم

من به حرمت صدایت ، سکوت میکنم

به حرمت ستاره های چشمانت ، آسمان را

در آغوش می گیرم .

به حرمت پایان انتظار ، ثانیه ها را می شمارم

وبه حرمت صداقت ، تو را مثل سکوتی پر صدا ،

نگاهی آسمانی و فراقی شیرین

دوست می دارم

شب شب شب

نمی دونم درک می کنی چی میگم .....

صبحا با دانشگاه سرگرمم اما شبا دیوانه میشم اینقدر گریه میکنم که خوابم ببره

تنها شدم. تنها تر از قبل کاش یکی درک می کرد کاش این قلب شکستم مجالی نمی داد تا واسه

همیشه راحت شم. هیچ وقت اینقدر نابود نبودم. میخوام بدونم چرا رفت؟ گناهم چی بووووود

ای خدا هنگم تو کمکم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:29  توسط مینا  | 

هیچ وقت نمیخواستم تو وبلاگم چیزی از خودم بنویسم

هیچ وقت نمیخواستم تو وبلاگم چیزی از خودم بنویسم

ولی الان دلم خیلی گرفته

نمیدونم چی کار کنم،آخه حرفی هم ندارم بزنم

یعنی دارما ولی مثل همیشه نمیتونم بگم

شاید حرفام اصلا گفتنی نباشه

یادم نمیاد که تا حالا با کسی درد دل کرده باشم خیلی اخلاق بدی دارم

هم خودمو اذیت میکنم هم دیگرانو

ولی خوب به قول دکتر شریعتی:

با دردها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر میتوان تنها ماند،

بی همدرد،بی غمگسار،بی دوست.این خود یک نوع نواختن دوست است.

یک مهربان بودن با اوست.

در دردها دوست را خبر نکردن،خود یک عشق ورزیدن است.

تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است.

به محبت خلوصی میبخشد که سخت شیرین است.

رنج تلخ است اما هنگامی که تنها میکشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری میکنیم و این خود دل را شکیبا میکند،

طعم توفیق میبخشد!

آخیش با این که چیزی نگفتم ولی حالم خیلی بهتر شد!

 

برای چشمانی نمی نویسم که ببیند
‫یا صدایی که بخواند
‫و یا دستانی که لمس نماید هجا به هجا
‫تنها بهانه
‫حضور سایه ای ست
‫که از پشت سر می آید
‫دستانش را بر من حلقه می کند
‫به نجوا کلماتی را می خواند که به صدای رودخانه می ماند
‫که با تپش قلبم می آمیزد در بستر رود
‫و طنینی موج می افکند که بیشتر گرما ست تا کلمات یا اصوات
‫و سکونی که رسیدن است به ابدیتی که دریاست

 

با یه مشت خاطره های خوب و بد
مگه میشه تا ابد زندگی کرد؟

دیگه این زندگی نیست،فقط از زندگی اسمش مونده
فقط از عشق طلسمش مونده

واسه ما تو یه مشت خاطره جاگذاشتی رفتی

همه جا غم
همه جا بغض
همه جا اشکه و مات

بی تو بایددیگه مُرد بی تو بایددل از این دنیا گرفت و دیگه مُرد

نه دیگه بوی کویر و دوست دارم
نه دیگه دل اسیرو دوست دارم

همه جا اشکم سرازیره
دل از زندگی سیره
وانگار این روز ها دل داره میمیره

من که مُردم؛وقتی فهمیدم از روی شونه هام عطر تو؛ بوی تو رفته

من که مُردم وقتی فهمیدم حتی از شب سیاه روزگارم،حتی سوسو ی تو رفته.....
صدات مونده نمیره از تو گوشم

نگات مونده که برده عقل و هوشم
اگه نیستی ولی یادت باهامه

رفیق گریه ها و غصه هامه
اگه رفتی ولی عشقت که مونده...همین عشقت دل ما رو سوزونده

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:48  توسط مینا  | 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم


نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت


تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر

از لبانت جاری شد


تو مثل هیچ کس مهربان بودی


تو مثل هیچ کس خندان بودی


تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی


من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود


وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان

را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود


نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما


همیشه در کنار هم باشیم


وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی


ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی

ویار همیشگی من باشی


ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو


تورا ببینم.....

من دلم تنگ شده

 مثل ماهی در آب

در خیالم همه جای جهان نورانیست

 مثل پروانه ای عاشق در نور

در نگاهم

کلماتم

و در این رقص هرروزه ی بودن

من بدنبال هوا میگردم

من هوا میخواهم

 تا دوباره گل احساس تنم رشد کند

تا نگاهم به سبزی بگراید

 و دگربار دلم از قفس سخت زمان برهد

 بال در آرد

 بپرد ..

من نفس میخواهم

هم نفس میخواهم

و به یک جمله به تکرار فقط می گویم

 من برای دل تنهای خودم تا بلندای جهان

عشق فقط میخواهم

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا (او) مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه میپرسم ملول

چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه میبینم که،وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمیجویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

میروم...اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

او چو در من مرد،ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه...آری...این منم... اما چه سود

او که در من بود،دیگر نیست،نیست

میخروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود،آخر کیست،کیست؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط مینا  | 

عشق مارمولکها

 

عشق مارمولکها

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند .

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد ، اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده !!! در يک قسمت تاريک بدون حرکت.  چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است .

متحير از اين مسئله کارش را تعطيل و به مارمولک نگاه کرد.

توي اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چه مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!

مرد شديداً منقلب شد.

ده سال مراقبت . چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

نتيجه اينكه : اگر موجودي به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما انسانها تا چه اندازه مي توانيم عاشق شويم ؟

اگر سعي کنيم .

بخاطر تو...

لحظه ها در گذرند ،
تو مي روي
و احساس بودنت
در دلواپسي لحظه هاي خالي
ناگزير دل تنگي غروري است
كه در دريغ نبودنت له مي شود .
تو مي روي و اين احساس بهانه گير
آرام نمي شود
مگر آن كه محال
خيال تو را نفس بكشد
سبز ترين بغض ترانه هاي خيس شده !
خيابان در امتداد رد پاي تو باران خورده است
و اين حكايت
هزار و يك شبي است
كه آن را هيچ دستي نخواهد نوشت
قصه اي كه فقط تو را
در من
فرياد مي زند !
  

گل من...

امروز دلم دوباره شکست ..

از همان جای قبلی..

کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی

کاش میشد فریاد بزنم ... پایان

دلم خیلی گرفته...

اینجا نمی توان به کسی نزدیک شد

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند

زندگی رسم خوشایندی است ...

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ !

پرشی دارد به اندازه ی عشق !

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده

دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوارزش

کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی

هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو

دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت

تقیدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را

با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود

را بیابم .

 

 

باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت

و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد

.من ادعای عشق نمی کنم

چه کنم نمی توانم

شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد

لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان

لبخندی نابایان

ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم

حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زجودم احساس آرامش کنم

تو گاهی در خيال من

به شكل موج دريايی

كويری، كوه و صحرايی

گلی خوشرنگ و زيبايی

كنار چشمه ها گاهی

تو را در آب می بينم

اگر در خواب هم باشم

تو را در خواب می بينم

تو پنهان می شوی گاهی

ميان چشم آهوها

تو را احساس بايد كرد

ميان رنگها، بوها

بگو آخر كجا هستی

همين نزديك يا دوری

دل غمگين من ديگر

ندارد طاقت دوری

وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی

من می گویم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:36  توسط مینا  | 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت

واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم

اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم

وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه

وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم

کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگاره از تو

خاطراتت تنها باقیمونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

آسمان می بارد و اشک نیز با او

و من صعود می کنم تا عرش تو

نفس هایم ...

همه قدم هایی است که به سوی تو طی می شود

احساس من

 می گذرد از اوهام شب زده ی مرداب

و می شکفد در سرزمین نور

و بلندیش تا نزدیکی های توست !!

و درونش که زخم خستگی راه را می پروراند 

همچنان می بارد آسمان و اشک نیز در پی او

قطره ها

سیر می کنند رگ های مرا

و زمزمه در نفسم جاری می شود

شوق پرواز جان می گیرد

و سینه سفر را آغاز می کند !

 

انگار آسمونم دلش گرفته

عجب بارونی می باره امشب !!

 

انگار باز امشب زده به سرم !

باز دلم می خواد حرف بزنم

از هرچی و هر جا که شد ...

من نمی دونم ازین دنیای لعنتی چی می خوام که این قدر سفت و محکم چسبیدم بهش !!

چرا نمی رم که هم خودم نفس راحتی بکشم

هم دیگران و از جمله ت...و...

خستم

و هیچ کس برای شنیدن این خستگی وقت نداره

مرهم بودن که پیشکش ...

همیشه این طور بوده

که وقت نیاز و احتیاج تنها باشی ...

به خدا قصد گله و شکایت ندارم

فقط یه خرده خسته ام و تنهایی و بغضی که همیشه هست !

 

می دونی چیه

يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي ،

بخواهد مشغول كسي باشد شب و روز و ماه و خورشيد نمي شناسد !!

.

.

 

توی این نیمه شبه زمستونی بی خود مزاحم حافظ عزیز هم شدم

 باید می دونستم که اونم حرفش همین بود :

 

" حال خونين دلان كه گويد باز،شايد تنها او فهميد كه پروانه.... "

 

آخه تو که نمی دونی

نمی دونی چه کیفی داره یه نفر که دوستت داره هواتو داشته باشه

 

وقتی یه موجوده بد ذات درست روبروی آدم می ایسته

وقتی که حالت داره از دیدنش به هم می خوره و ....

توی اون لحظه فقط دلت می خواد یکی هواتو داشته باشه ....

یکی که از حریمت دفاع کنه !

 

من می گم تا وقتی که  برای قربانی شدن آماده نیستی

به زبان آوردن فدایت شوم

دروغی محضه !!

 

"یا تو یا هیچ کس "  اين هم شاید تنها دروغی باشه که هر کس لااقل یه بار توی عمرش ساده اون رو گفته !

 

یکی از آرزوهام این بوده که

توی عمرم فقط یه بار

یه نفر صادقانه ی صادقانه

رخ به رخ من بایسته

توی چشام خیره بشه و

بگه دوستت دارم ....

 

آرزویی که با خودم به گور خواهم برد !!

 

واضح ترش این که این آرزو هرگز حقیقی نمی شود !

 

گفتم که زده به سرم !!

 

فقط صادقانه می خوام بگم :

 

امروز که محتاج توام جای تو خالی است

فردا که می آیی به سراغم خبری نیست

در من نفسی نیست در خانه کسی نیست

نکن امروز را فردا !!

يه نفر ازين دنيا دلش خيلي پره

 

بايد ازين دل پر چشيد

چـشـید و فـهـمید ،

فـهـمید و بـلـعید ،

بلـعیـد و خـندید ،

بـخـندی و ٬ گـریه رو تـوصـیف کـنی

وصـفت رو ٬ به دَرکـِت وصـل کـنی

درکـت رو ٬ بـه مـنـطـق نظم کـنی

نـظـمت رو ٬ شـرح کـنی

و شرحـت رو نـقـش کـنی

امـا نـقـاشیت رو هـدیه نـكنـي ٬

بـزار ي بـالای سـرت

پُـشـتـشم بنـویـسي :

 این اثـر هـیـچ ربـطی به مـن نـدارد ... لطفـا زبـاله نـریـزیـد!!!

آخه زباله هاتون رو نگاه كنيد .... ببينيد چي خوردين كه ايناشو خرج من مي كنيد ؟؟

.

.

.

 

خوشبختي از آن توست

پس نهايت سوء استفاده رو ازش بكن !!

 

بگو...

برقص...

بخوان ...

بخند ...

كسي جاسوسيه تو رو نمي كنه

منم اينجا مي مونم

و با نداري هام به سر مي برم !

 

حالا تو براي همه كس و همه چيز هستي !

تو آزادي ...........

 

 

مي دونم

ثانيه هاي عمر مي گذرن

 چه به سرعت و چه به پوچي !

 

واسه همينه كه

تموم اشكامو زير آستينم و تموم احساسمو زير نگاهم پنهان مي كنم .

 

دست خودم نيست !

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:13  توسط مینا  |