هیچ وقت نمیخواستم تو وبلاگم چیزی از خودم بنویسم ولی الان دلم خیلی گرفته نمیدونم چی کار کنم،آخه حرفی هم ندارم بزنم یعنی دارما ولی مثل همیشه نمیتونم بگم شاید حرفام اصلا گفتنی نباشه یادم نمیاد که تا حالا با کسی درد دل کرده باشم خیلی اخلاق بدی دارم هم خودمو اذیت میکنم هم دیگرانو ولی خوب به قول دکتر شریعتی: با دردها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر میتوان تنها ماند، بی همدرد،بی غمگسار،بی دوست.این خود یک نوع نواختن دوست است. یک مهربان بودن با اوست. در دردها دوست را خبر نکردن،خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است. به محبت خلوصی میبخشد که سخت شیرین است. رنج تلخ است اما هنگامی که تنها میکشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری میکنیم و این خود دل را شکیبا میکند، طعم توفیق میبخشد! آخیش با این که چیزی نگفتم ولی حالم خیلی بهتر شد! برای چشمانی نمی نویسم که ببیند 
![]()
![]()

یا صدایی که بخواند
و یا دستانی که لمس نماید هجا به هجا
تنها بهانه
حضور سایه ای ست
که از پشت سر می آید
دستانش را بر من حلقه می کند
به نجوا کلماتی را می خواند که به صدای رودخانه می ماند
که با تپش قلبم می آمیزد در بستر رود
و طنینی موج می افکند که بیشتر گرما ست تا کلمات یا اصوات
و سکونی که رسیدن است به ابدیتی که دریاست
مگه میشه تا ابد زندگی کرد؟
دیگه این زندگی نیست،فقط از زندگی اسمش مونده
فقط از عشق طلسمش مونده
واسه ما تو یه مشت خاطره جاگذاشتی رفتی
همه جا غم
همه جا بغض
همه جا اشکه و مات
بی تو بایددیگه مُرد بی تو بایددل از این دنیا گرفت و دیگه مُرد
نه دیگه بوی کویر و دوست دارم
نه دیگه دل اسیرو دوست دارم
همه جا اشکم سرازیره
دل از زندگی سیره
وانگار این روز ها دل داره میمیره
من که مُردم؛وقتی فهمیدم از روی شونه هام عطر تو؛ بوی تو رفته
من که مُردم وقتی فهمیدم حتی از شب سیاه روزگارم،حتی سوسو ی تو رفته.....
صدات مونده نمیره از تو گوشم
نگات مونده که برده عقل و هوشم
اگه نیستی ولی یادت باهامه
رفیق گریه ها و غصه هامه
اگه رفتی ولی عشقت که مونده...همین عشقت دل ما رو سوزونده
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 توسط مینا |
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم من دلم تنگ شده مثل ماهی در آب در خیالم همه جای جهان نورانیست مثل پروانه ای عاشق در نور در نگاهم کلماتم و در این رقص هرروزه ی بودن من بدنبال هوا میگردم من هوا میخواهم تا دوباره گل احساس تنم رشد کند تا نگاهم به سبزی بگراید و دگربار دلم از قفس سخت زمان برهد بال در آرد بپرد .. من نفس میخواهم هم نفس میخواهم و به یک جمله به تکرار فقط می گویم من برای دل تنهای خودم تا بلندای جهان عشق فقط میخواهم بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوییا (او) مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آیینه میپرسم ملول چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟ لیک در آیینه میبینم که،وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو آن رقاصه ی هندو به ناز پای میکوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمیجویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مرداب ها بنهفته ام میروم...اما نمیپرسم ز خویش ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟ بوسه میبخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست او چو در من مرد،ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوییا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه...آری...این منم... اما چه سود او که در من بود،دیگر نیست،نیست میخروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود،آخر کیست،کیست؟
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
ویار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
تورا ببینم.....

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:39 توسط مینا |
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است . شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند . اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد ، اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده !!! در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است . متحير از اين مسئله کارش را تعطيل و به مارمولک نگاه کرد. توي اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چه مي خورده ؟ مرد شديداً منقلب شد. ده سال مراقبت . چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!! نتيجه اينكه : اگر موجودي به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما انسانها تا چه اندازه مي توانيم عاشق شويم ؟ اگر سعي کنيم . لحظه ها در گذرند ، امروز دلم دوباره شکست .. از همان جای قبلی.. کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی کاش میشد فریاد بزنم ... پایان دلم خیلی گرفته... اینجا نمی توان به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند زندگی رسم خوشایندی است ... زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ! پرشی دارد به اندازه ی عشق ! زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوارزش کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت تقیدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود را بیابم . باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد .من ادعای عشق نمی کنم چه کنم نمی توانم شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان لبخندی نابایان ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زجودم احساس آرامش کنم تو گاهی در خيال من به شكل موج دريايی كويری، كوه و صحرايی گلی خوشرنگ و زيبايی كنار چشمه ها گاهی تو را در آب می بينم اگر در خواب هم باشم تو را در خواب می بينم تو پنهان می شوی گاهی ميان چشم آهوها تو را احساس بايد كرد ميان رنگها، بوها بگو آخر كجا هستی همين نزديك يا دوری دل غمگين من ديگر ندارد طاقت دوری وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی به خاطش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی من می گویم 
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!
تو مي روي
و احساس بودنت
در دلواپسي لحظه هاي خالي
ناگزير دل تنگي غروري است
كه در دريغ نبودنت له مي شود .
تو مي روي و اين احساس بهانه گير
آرام نمي شود
مگر آن كه محال
خيال تو را نفس بكشد
سبز ترين بغض ترانه هاي خيس شده !
خيابان در امتداد رد پاي تو باران خورده است
و اين حكايت
هزار و يك شبي است
كه آن را هيچ دستي نخواهد نوشت
قصه اي كه فقط تو را
در من
فرياد مي زند ! 







+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:36 توسط مینا |
از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت آسمان می بارد و اشک نیز با او و من صعود می کنم تا عرش تو نفس هایم ... همه قدم هایی است که به سوی تو طی می شود احساس من می گذرد از اوهام شب زده ی مرداب و می شکفد در سرزمین نور و بلندیش تا نزدیکی های توست !! و درونش که زخم خستگی راه را می پروراند همچنان می بارد آسمان و اشک نیز در پی او قطره ها سیر می کنند رگ های مرا و زمزمه در نفسم جاری می شود شوق پرواز جان می گیرد و سینه سفر را آغاز می کند ! انگار آسمونم دلش گرفته عجب بارونی می باره امشب !! انگار باز امشب زده به سرم ! باز دلم می خواد حرف بزنم از هرچی و هر جا که شد ... من نمی دونم ازین دنیای لعنتی چی می خوام که این قدر سفت و محکم چسبیدم بهش !! چرا نمی رم که هم خودم نفس راحتی بکشم هم دیگران و از جمله ت...و... خستم و هیچ کس برای شنیدن این خستگی وقت نداره مرهم بودن که پیشکش ... همیشه این طور بوده که وقت نیاز و احتیاج تنها باشی ... به خدا قصد گله و شکایت ندارم فقط یه خرده خسته ام و تنهایی و بغضی که همیشه هست ! می دونی چیه يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي ، بخواهد مشغول كسي باشد شب و روز و ماه و خورشيد نمي شناسد !! . . توی این نیمه شبه زمستونی بی خود مزاحم حافظ عزیز هم شدم باید می دونستم که اونم حرفش همین بود : " حال خونين دلان كه گويد باز،شايد تنها او فهميد كه پروانه.... " آخه تو که نمی دونی نمی دونی چه کیفی داره یه نفر که دوستت داره هواتو داشته باشه وقتی یه موجوده بد ذات درست روبروی آدم می ایسته وقتی که حالت داره از دیدنش به هم می خوره و .... توی اون لحظه فقط دلت می خواد یکی هواتو داشته باشه .... یکی که از حریمت دفاع کنه ! من می گم تا وقتی که برای قربانی شدن آماده نیستی به زبان آوردن فدایت شوم دروغی محضه !! "یا تو یا هیچ کس " اين هم شاید تنها دروغی باشه که هر کس لااقل یه بار توی عمرش ساده اون رو گفته ! یکی از آرزوهام این بوده که توی عمرم فقط یه بار یه نفر صادقانه ی صادقانه رخ به رخ من بایسته توی چشام خیره بشه و بگه دوستت دارم .... آرزویی که با خودم به گور خواهم برد !! واضح ترش این که این آرزو هرگز حقیقی نمی شود ! گفتم که زده به سرم !! فقط صادقانه می خوام بگم : امروز که محتاج توام جای تو خالی است فردا که می آیی به سراغم خبری نیست در من نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز را فردا !! يه نفر ازين دنيا دلش خيلي پره بايد ازين دل پر چشيد چـشـید و فـهـمید ، فـهـمید و بـلـعید ، بلـعیـد و خـندید ، بـخـندی و ٬ گـریه رو تـوصـیف کـنی وصـفت رو ٬ به دَرکـِت وصـل کـنی درکـت رو ٬ بـه مـنـطـق نظم کـنی نـظـمت رو ٬ شـرح کـنی و شرحـت رو نـقـش کـنی امـا نـقـاشیت رو هـدیه نـكنـي ٬ بـزار ي بـالای سـرت پُـشـتـشم بنـویـسي : این اثـر هـیـچ ربـطی به مـن نـدارد ... لطفـا زبـاله نـریـزیـد!!! آخه زباله هاتون رو نگاه كنيد .... ببينيد چي خوردين كه ايناشو خرج من مي كنيد ؟؟ . . . خوشبختي از آن توست پس نهايت سوء استفاده رو ازش بكن !! بگو... برقص... بخوان ... بخند ... كسي جاسوسيه تو رو نمي كنه منم اينجا مي مونم و با نداري هام به سر مي برم ! حالا تو براي همه كس و همه چيز هستي ! تو آزادي ........... مي دونم ثانيه هاي عمر مي گذرن چه به سرعت و چه به پوچي ! واسه همينه كه تموم اشكامو زير آستينم و تموم احساسمو زير نگاهم پنهان مي كنم . دست خودم نيست !
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم ![]()



+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:13 توسط مینا |
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني ميبيني بين ميليونها ميليون ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب ميكنه. بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند ميكني و اون ستاره رو اونقدر تماشا ميكني تا بالاخره به خواب ميري. اما يك شب كه سرت رو بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست. اون موقعي هست كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت . بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو؛ رو به اسمون بلند نمي كني. تا بالاخره بعد از مدتها ميفهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي بازهم زندگي ميكني نفس ميكشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داده .پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره نگاه نكني . بعد از اون تصميم هر شب ميري و يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و بازهم يه شب ميري و ميبيني اثري از اون ستاره نيست. اما ديگه مثل قبل نا اميد نميشي و باز ميري سراغ يه ستاره زيباي ديگه . همشون ميرن تا اينكه نوبت ميرسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجو داره اماآخرين ستاره هرگز از بين نميره ؛چون تو با نهايت وجود دوستش داري!!!! یاده اون بوسه آخر از لبانت که همچون مقدمه ای بود برای خداحافظی آره برو ولی این رو بدون که یک روز به هم میرسیم، ولی میدونم اگه روزی به هم برسیم تو با یکی دیگه هستی ولی من همچنان سر در گم عشق تو دیگه عاشق نمیشم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:46 توسط مینا |
باز این ترانه ها را عشق است، گفتمش دل میخری؟! پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند!!! خنده ای کرد و دل از دستم ربود. تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل از دستانش به خاک افتاده بود، جای پایش روی دل جا مانده بود ما از آن سوته دلانيم که زکس کينه نداريم.......يک شهر پر از دشمن و يک يار نداريم آدما از آدما دلگير ميشن ، آدما از آدما زود سير ميشن همه وقتي از زندگي خسته ميشن ميگن خدا نفسمو بگير نبايد زود قضاوت كنيم زيرا قضاوت خوب٬ محصول تجربه است و تجربه محصول قضاوت بد. آدم ها نمي تونن تغيير كنن . رابطه ها نمي تونن عوض بشن . دنيا نمي تونه ثابت بمونه زندگي رو از شيشه ي جلو نگاه كن ، نه از آيينه ي عقب . . . دلم در حلقه غمها نشسته زبانم بسته و سازم شکسته وجودم پر ز شعر عاشقانه ست تو را می خواهم و اینها بهانه ست
رخش سرخ باد پا را عشق است،
عشق درگیر غروب درد است،
باز هم طلوع ما را عشق است،
آی از خانه ی زخم و گریه ،
غربت بغض گشا را عشق است ،
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است،
اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است ،
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است،
ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است ...
آدما رو عشقشون پا ميذارن ، آدما آدمو تنها ميذارن ..
ولي من هيچ وقت اينو نمي تونم بگم ، آخه تو نفس مني . . .
ولي يك دوست تا ابد مي تونه يك دوست بمونه
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:43 توسط مینا |
به تو عادت کرده بودم دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند دستها ، بیهوده ، چشمها، بیرنگ اند دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند برگها می سوزند ، یادها می گندند باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز دوستم داشته باش ، عطرها در راهند دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد دوستم داشته باش ، برگ را باور كن آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن دوستم داشته باش ، عطرها در راهند دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت دوستم داشته باش ...
ای به من نزديک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالی 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:40 توسط مینا |
دفتر خاطرههامون پر شده از غم و حسرت چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه اينه بن بست، بسه رفتن مثل اون پرندهاي كه تو قفس فكر فراره ولي وقتي ميره بيرون، نميدونه كي رو داره تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نميذاره بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازهاي بنا كن بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي به جاي حسرت روزهاي گذشته يا شمردن سرانگشتي قابهاي شكسته به ستارهها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطرههامون بمونه چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه 

شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهاي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده، گريههاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پاركهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمكتهاي خماري
رونوشت روزها را، روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها، نامي از من يادگاري
يادمان باشد از اين پس خطايي نكنيم
هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:16 توسط مینا |
کاش خدایم به تو عاشق شود تا کـه عبـادت بـه تـو لایق شود 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:39 توسط مینا |
قبله یِ من، عشقِ من، ایمانِ من یـاد تــو گـردیــده فقــط نــان من ! لب بگشا، حرف بزن، خنده کن همچـو خدایـم تـو مـرا بنده کن ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر ٬جز درد خوشبختیم نیست ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم ای نفس هایت نسیم نیمه خواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فردا های من رفته تا اعماق دنیاهای من ای مرا با شور شعرآمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط مینا |