

در وجودم دلتنگي زبانه مي کشد وقتي که روزهاي خوب بودنش را به ياد مي آورم
چه زيبا بود عطر حضورش در جاده زندگي ام
دفتر شعرم را هميشه با وجود او گشوده ام وشعر هايم را برايش خوانده ام
پس از او تمام آرزوهايم در آتش دلتنگي سوخت و خاکستر شد.
وقتی دلت خسته شد
،دیگه خنده معنایی نداره
می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده تو چشماتو پنهان کنی
وقتی دلت خسته شد
حتی اشکهای شبانه هم آرومت نمی کنه
گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کردی
وقتی دلت خسته شد
هیچ چیز آرومت نمی کنه به جز
پرواز
اگه حسودا بزارن مي برمت يه جايي که ندونن کجايي
آخه تا کي جدايي
دوست دارم خدايي
نمي زارم يه غريبه جامو تو قلبت بگيره دستاي تو رو بگيره اگه مي خوات بگيره خدا کنه بميره
جون واست بگه ديگه طاقت ندارم
جون واست بگه ديگه راهي ندارم
دل بگيرو ببر هر جايي که خواستي
جون واست بگه تويي تنها ستاره ام
دوست دارم بدون تا وقتي زنده هستي تا دنيا دنيا است به پاي تو نشستم
نگو دوسم نداري مي دونم دروغه
....جون واست بگه تويي تنها ستاره ام
روياي رسيدن به تو را با جان قسمت مي کنم و
روياي ديدنت را با ستاره. شايد وقتي به تو مي رسم
در خواب غفلت باشم. شايد آنقدر جذب تو شوم که خود را گم کنم

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:28 توسط مینا |
وقتي به جاده نگاه مي کنم جاي پاي تو هست اما تو سر خود را مزن اينگونه به سنگ دل ديوانه تنها دل تنگ منشين در پس اين بهت گران مدران جامه جان را مدران مکن اي خسته درين بغض درنگ دل ديوانه تنها دلتنگ پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکي است ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين سينه را ساختي از عشقش سرشارترين آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند نه همين در غمت اينگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل ديوانه تنها دل تنگ ناله از درد مکن آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل ديوانه تنها دل تنگ اگر گویند مستی چه چیز است ، گویم برخاستن تمیز است ؛ نه نیست داند از هست و نه پای داند از دست ؛ مست نه آن است که نداند بد از نیک و نیک از بد ؛ مست آن است که نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود ؛ یکی مست شراب و یکی مست ساقی ؛ آن یکی فانی و این دیگر باقی ... من نزد تو آمده ام تا قبل از آنکه کار روزانه خود را شروع
نيستي!وقتي به آيينه مي نگرم تصوير معصومت در
آيينه پيداست اما تو...وقتي به قلبم نگاه مي کنم ياد تو
هنوز در تار و پودش هست ولي تو نيستي،وقتي
اشکهايم جاري مي شود درون قطره قطره اشکهايم
کنم دستي بر سرم بکشي و نوازشم کني بگذار چشمان تو لحظه اي
به چشمان من بيفتد
قلب مرا با آهنگهاي خود مملو کن تا در بيابان پر غوغاي زندگي
مرا ياري کند.بگذار شعاع آفتاب عشقت بر قلل افکار من بوسه زند و
در وادي حيات جاويد بماند
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:35 توسط مینا |
وقتی که گریم می گیره دلم می گه مبارکه قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه وقتی که گریم می گیره یه آسمون بارو نيم اما به کی بگم خدا من تو دلم زندونيم! 

![]()
![]()
![]()

میخوام از تو بخونم میخوام پیشت بمونم
دیگه طاقت ندارم از عشقت منم دیوونم
عاشق شدم دوباره نذار اشکام بباره
بیا پیشم بگو دوستم داری نذار بگردم دنبال راه چاره

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:57 توسط مینا |
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایست تاب و توانش بیش از اینهاست دوستت دارم و تاوان آن هرچه میخواهد باشد و دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز و باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم عزیز گریه کن جدایی ها ما رو رها نمیکنند آدما انگار برای ما دعا نمیکنند 


گریه کن ما حالا حالا ها باید از هم دیگه جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای آسمونامون گلایه می کنم
زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بذاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بذار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه...

پرسيد:
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است..


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:36 توسط مینا |

ایمان یعنی وجود
یعنی باور
و گاهی هم...............
یک وجود مشترک
و یا حتی.........
یه تکیه گاه محکم
کوهی از استقامت
دنیایی از عشق
الهی!!!!!!!!!! ایمانم را از من مستان
که هرگز او را بر باد نخواهم داد.............................
اگر روزی به تو گفتم دلم تنگ است
بدان كه دل به من اصرار كرد كه دیگر طاقت دوری ندارم
اگر روزی به تو گفتم كه من مردم از عشق تو
بدان كه مرگ به من گفته كه غیر از من نیست راهی برای تو
نیستی كنارم كه ببینی چگونه فریاد می كشم
که آیا این بود سزای عاشقی چون من ؟!!!
سر خویش را بر شانه تقدیر نهاده ام و آرام در حركتم
با خود می اندیشم تقدیر با من چه خواهد كرد
آیا این مسیری كه طی میكنم خود راهبر هستم یا سرنوشت
اندكی تعمق لازم است
لحظهای میایستم و چشم به جاده میدوزم
جاده بی انتهاست
پایانی در كار نیست
حال من در این میان چكارهام.
آیا باید كامل خود و عقلم را به دست سرنوشت بسپارم
و هر چه او فرمان داد همان را بپذیرم؟
زمانی كه به فكر فرو میروم
میبینم كه در این میان همه كاره خود من هستم
من هستم كه سرنوشتم را رقم میزنم
آری این من هستم
منی كه باید چشمم را به روی ناپاكی ها ببندم
و عقل و دلم را با پاكیها همراه سازم
آری آری این منم،
منی كه خود سرنوشتم را میسازم
با افكارم
با رفتارم
با كردارم
با ایمانم
با عشقم
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه
مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگوي مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:40 توسط مینا |


مرا با نقش نگاه تو پیوندی است
میان آیینه های غبار گرفته
بین یک مسیر همیشگی
که سر شار عطر یک خاطره شد
تو در قاب خاطراتم هنوز همچون گذشته می مانی
مثل وقتی که به انتها رسیدم
و تو بودی که برایم بهانه ای برای آغاز شدی
برای خیسی چشمانم باز هم ترانه بخوان
به هر صدایی که می گذرد از اینجا
می سپارم صدایم را
شاید که روزی آهنگ تنهاییم را
کسی یا چیزی برایت به ارمغان بیاورد . . .
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم
هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش
اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو اتيش عشقت گر گرفتن و بلد شد
اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:30 توسط مینا |

زمان به من اموخت که :
دست دادن معنای رفاقت نیست
بوسیدن، قول ماندن نیست
و عشق ورزیدن، ضمانت تنها شدن نیست

به دنيا مي آييم تنها براي چند لـحظه، اين رويداد غم انگيز زيباست .
ميميـريـم تنها براي چند لـحظه، اين پديده زيبا غم انگيز است.
ديگر چه فرقي مي كند چشمهايـمان باز باشد يا بسته ...
آمدن همان رفتن است،
دنيا آنقدر ها هم كه مي گفتند قشنگ نيست !!!!

روزها گذشته از ان روزی که رفتی
وقتی که رفتی من نیز رفتم تا به هرجا که رسیدم شکوه از سیاهی روزگار کنم .
می دانم از اول خودم می خواستم که حس فاصله بین چشم من ونگاهت هر روز بیشتر شود تا که دیگر
دستهایت، دستهایم را نگیرند و دائم تکرار نکنند که دنیا بی پایان است و جدایی نیست...
قانون را شکستم ، مجازاتی نیست
صندوقچه ی خاطراتم را به دورترین نقطه ی فراموشی سپردم و انقدر اشک ریختم نا که رنگ عشق را فراموش کنم .
انتها را دیدم و خدا گفت که غنچه ها منتظر بارانند....
باران کجاست؟!! کدام قطره دستان مرا از باران جدا کرد؟
کدام ابر چشمانم را شست تا تو را نبینم ؟؟
نمی بینم ، دیگر نمی خواهم ببینم، نه تو را و نه قطره های باران را...
اینجا جهنم است و باران بی معناست ...
خدایا کجاست ان بهشت دیرینه ات؟!!
مهمان یادم شو که ذهنم خالی از هر غریبه ایست
حالا که با دلتنگی هایم منتظرت می مانم که در عمیق ترین نقطه ی قلبم خانه داری .
حالا دیگر من هستم و دلتنگی هایم و خدا ، خدا
به یادم بیا...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:16 توسط مینا |

نميخواهم
نميخواستم
مجبورم كردن
دنيا برقص
ستاره چشمك بزن
مطرب بخوان
دشمنان برقصيد
ابرها گريه كنيد
آسمان دلتنگ شو
عاشقان بي وفا خبردار شويد
نميدانم با كدامين راز ندانسته و با كدامين جادوي جادوگر پليد شهر عاشقان و با كدامين كينه بدنيا آمدم
نميدانم در كدامين روز نحس شده ي باران نزده ي تاريك شده بي بهار بدنيا آمدم
نميدانم در كدامين ساعت بي عقربه بي زمان ساكن خاموش بدنيا آمدم
نميدانم كدامين بي وفاي ناعاشق بي سرشت بي ايمان بي خدايي در گوشم اذان گفت
نميدانم چرا من تنهاي بي كس بي عشق دل شكسته ي گوشه نشين بي عشق را بزرگ كردند
خدايا من از اين دنياي پر جفا و از اين روزهاي بي نور و از اين آسمان بي ستاره از اين جهان فاني چه ميخواستم كه بدنيا آمدم
تولدم در روزي نحس و در شبي تاريك و در روزي بي نور و در غوغاي عاشقان بي وفاي بي عشق بي عاطفه جشن گرفته شد
خدايا با كدامين بهانه بي بهانه و با كدامين عشق بي عشق و با كدامين يار ناعاشق برقصم در اين جشن نحس شوم بدبختي
خدايا در شب نحش تولدم ستاره ها كدر آسمان تاريك خورشيد بي نور ماه زشت و جادوگر پليدي در بالاي اين شهر نحس خندان خنده هايي از جنس آزار
كيست اين جادوگر نحس پليد جادو كننده دل عاشق شكسته ي مرده مرا
خدايا روز تولدم روز مرگ آرزوهايم هست
خدايا با وزشي بادي ويرانگر اين شمع زندگي نحس مرا خاموش كن
خدايا زين راه مانده ام
خدايا زين جا رانده ام
خدايا زين عشق خسته ام
خدايا تولدم را با جانم و جانم را با دنيايم و دنيايم را با جانم عوض كن
خدايا كادوي تولد زندگي نحسم مرگم باشد
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي
ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست
در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه
هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس

بود و عشق بود و ياس بود 


هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،
گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ،
پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم ....
ای سرو مستانم
ای یار دلدارم
ای جان جانانم
نمیدانم در این روزهای تاریک بی یار و در این شب های بی فروغ و در این سال های بی امید
نمیدانم در این تنهایی شب های هجران زده ام و در این لحظه های ساکت شده ی قلبم
نمیدانم با کدام امید ناامید به سوی عشق رهسپار جاده های تنهایی شوم؟!
آه ای یگانه عشقم و ای یگانه جان جانانم
نمیدانم در کدامین روز عاشقانه تو را از کدامین یار بی بهانه بجویم؟!
زندگیم برایم کابوسی شده است که برخواستن از آن کابوسی وحشتناک تر است
روزهای آفتابی را در کدامین شهر عاشقان بجویم؟!
روزهایی که سایه ابرهای دلتنگی مرا از دیدن آفتاب دلنشین نور چشمانت بی بهره می سازد
کدامین یار جفاکار بی وفای ناعاشق بیدل ُ آفتاب وجودی تو را در تن سرد بی روح بی آلایش بی مصرفش ذخیره می کند؟!
نمیدانم در این کوچه باغ های تنهایی و در زیر شلاق های بی رحمانه درختان بی ثمر بی وفا چگونه راه گم کرده ی جاده عاشقان را بجویم؟!
کجایی که را زین حجاب ظلمانی تاریک زده دل تنهای عاشق گم کرده ام نجات بدهی؟!
نمیدانم
نمیدانم ندانستن دانستنیهای ندانسته ام در کدامین روز آفتابی آفتاب گم کرده مرا از دانستنیهای نادانسته رهایی می بخشد؟!
نمیدانم
نمیدانم این تنهایی تا کی!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:52 توسط مینا |

یک لحظه برای شکستن دل یک نفر کافیه
اما ممکن برای اینکه دلشو بدست بیاری
دیگه فرصتی نباشه

با همه ناباوری هایم تورا باور میکنم .
با همه تلاطم هایم بانگاهت
آرام میشوم.
با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم
تا بتوانم امروز با تو باشم
شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی .......
گاهی آنقدر غرق آرزو میشوی که فراموش می کنی
خود آرزوی کسی دیگر هستی...

من از این پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم
من از ان روزی که دلدارم رفت
به غم و شادی این بی خبران میخندم
چرا غم ها نمیـدانند کـه من غمگیـنترین غمگیـن این شهرم
بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای این شهرم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط مینا |

خب دل است دیگر باید شکسته شود .
باید ان را شکست .
تو نشکنی ...
کسی دیگر
می شکند
و
بی صدا تنهایمان می گذارد .

می بینی دیوانه رفتی
دیوانه مان کردی و رفتی
چشم ادم می خواهد دیدن
انجا نه اب بود
نه ادم تشنه
انجا ...
فقط ...
دو دوست بود
و یک معرفت .
هی آدمها
دلم نمی خواهد بمیرم
می فهمید
دلم نمی خواهد

به چه میخندی تو ؟؟!! به چه چیز ؟
به شکسته دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه میخندی تو ؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟
یه به افسونگری چشمانت که مرا سوخت . خاکستر کرد ؟
به چه میخندی تو ؟
به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیستم ؟


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط مینا |